سيد محمد دامادى
77
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
خونِ دلِ من مىخورد اين چرخ وزين روى * در خونِ دلِ خويش همى جوشم چون خُم محروم چنانم كه ز حرمانِ بغايت * بر حالِ من ، أعداىِ مرا ، هست ترّحم ( 31 ) شكمم از طعام خالى ماند * لا جَرَمْ همچو چنگ نالانم لقمه و خرقهيى است مقصودم * من بدين قَدْرْ ، آخِر ارزانم حالِ من هيچ مىنگيرد نظم * ورچه بر أهلِ نظم سلطانم ( 32 ) با وجود اين أحوال ، چنين مىنمايد كه على رغم محروميّت از مواهب مادّى زندگانى ، وى از عزّت نفس و استغناء طبع و أشرافيّت ذهن برخوردار بوده است : به نامِ نيك و نانِ خشك راضى * به عِرْضِ پاك و دستِ تنگ قانع بَرِد و نانْ ، نخواهم بُرد ، حاجت * گَرَمْ بايد نشستن در شوارع مرا هست آلتِ خدمت مكاتب * و ليكن عزّتِ نفس است مانع ( 33 ) مرا چو شير عَلَمْ گر ز باد بايد زيست * چو طبل و بوق ، دَمْ از حَلْقْ و از شكم نزنم به نزدِ همّت من ، آسمان كمينه گداست * اگر چه پهلو با هيچ محتشم نزنم ( 34 ) آهوىِ من آنست كه بر دو نان از حرص * چون سگ بنجنبانم صد بار سَر و دُمْ من مدح چرا گويم ؟ از بهرِ دو من نان * آن را كه سَمَنْ باز نداند ز تَوَرّم ( 35 ) در شغل شاكرم ، به گَهِ عَزْلْ ، صابرم * گر هست راضيم ، پس اگر نيست قانعم ( 36 ) به پيشِ هر خَسى ، از بهر آستينى نان * هزار بار زمين بوس كرده چون دامن ( 37 ) چون بينوا زِيَدْ ، چه هنروَرْ ، چه بىهنر ؟ * چون استخوان خورَد ، چه سگِ گَبْر و چه هُماى اينست جُرْمِ من ، كه نگردَمْ به هر درى * اينست عيبِ من ، كه نِيَمْ هر خَسى ستاى ( 38 )